۱۳۹۴ آذر ۱۸, چهارشنبه

بیانیه جشنواره بین المللی سینمای تبعید؛ به مناسبت درگذشت نابهنگام منصور قدرخواه سینماگر متعهد و مبارز سیاسی

با کمال تاسف مطلع شدیم که سینماگر تبعیدی منصور قدر خواه روز دوشنبه نهم آذر( سی نوامبر) بر اثر ایست قلبی در گذشته است. خبری که نه تنها شوک آور، بلکه برای همه دوستداران فرهنگ و هنر متعهد دردناک بود. چرا که یکی از هنرمندان صادق و طرفدار راه رهایی مردم ایران از دیکتاتوری مذهبی حاکم ازدست رفته بود. منصور قدرخواه از تبار آن دسته ازهنرمندان راستینی بود که بین هنر و سیاست خط جدایی نمی کشند، و هنر و هنرمند را درمسئولیت پذیری اش دربرابر چگونه زیستن و تعهد داشتن نسبت به سرنوشت مردم تعریف می کنند.
نخستین دوره جشنواره بین المللی سینمای تبعید ما حدود 23 سال پیش (سال 1993) بانمایش فیلم سینمایی "چشم در برابر چشم" ساخته زنده یاد منصورافتتاح گردید. حضورگرم وپر شور او درآن دوره، درجلسه های بحث و گفتگوی مربوط به ایجاد کانون سینما گران ایران درتبعید، درنگارش بیانیه ی تاریخی بیست وهفت نفر از سینما گران و صاحبان قلم، دراعتراض به فتوای خمینی برای قتل سلمان رشدی، در خاطره همه ی شاهدان آن روزها به یاد ماندنی است. 
در دوره های بعدی برگزاری جشنواره، منصورقدرخواه با ارسال فیلم هایش برای نمایش درجشنواره، همواره یاری رسان جریان پویای جشنواره ما بود.
فبلم داستانی "خدا حافظ مادر بزرگ" را که با همکاری جمیله نوایی و سعید منافی برای تلویزیون آلمان ساخته بود، در دوره دوم جشنواره ما( 1995) به نمایش درآمد. فیلم "رد پای ترور"، که مستند افشاگرانه درباره ترورهای جمهوری اسلامی در خارج کشوربود و منصورقدرخواه آن را نیز برای تلویزیون آلمان و کانال مشترک آلمان – فرانسه (آرته) ساخته بود، در دوره چهارم جشنواره ما در سال 1999 به نمایش در آمد.
سینمای داستانی زنده یاد منصورقدرخواه، روایت هایی از زندگی روزانه مردم عادی است با برش هایی از چالش های ذهنی آنها در موقعیت های گریز ناپذیر. با این وجود نگاه این سینماگر به شخصیت های داستانی درام های سینمائی اش تقدیرگرایانه نیست. اوآدم ها را در روند رشد داستان، درگره گاه های درام، در بستری آرمانی به اعتبار درک چپ گرایانه خود به ستیز با عناصر تقدیری می کشاند. فرآیند آگاهانه چنین کشمکش های درونی، سینمای داستانی زنده یاد منصورقدرخواه، سینمایی انسان گرایانه، امید وارکننده و نوید دهنده افق های روشن برای انسان های گرفتاربحران در نا برابری ها و فشارهای سیاسی اجتماعی است.
سازش ناپذیری زنده یاد منصورقدرخواه درنفی تمامیت نظام ضد مردمی جمهوری اسلامی، سخت کوشی او در روشنگری درباره بند و بست های کشورهای اروپایی با جمهوری اسلامی، به ویژه درحوزه های فرهنگی وهنری، نامه های اعتراضی مستمر او به مسئولین جشنواره های آلمان، به کارگزاران محافل تولید فیلم و کانال های تلویزیون درباره سوء استفاده های جمهوری اسلامی از تولیدات سینمایی برای بزک کردن ماهیت خود، تا بدانجا پیش می رود که نا نوشته و نا گفته منصور به عنوان سینماگر تبعیدی نا آرام ومزاحم درلیست سیاه موسسه های سینمایی و کانال های تلویزیونی قرارمی گیرد وامکان ادامه کار حرفه ای جدی درسینما و تلویزیون، از او گرفته می شود. قطعا خوش رقصی های محافل روشنفکری اپوزیسیون سازشکارایرانی- آلمانی، دربه حاشیه راندن و بایکوت کردن او بی تاثیر نبوده است.
اما زنده یاد منصورقدرخواه با وجود رنجی که ازعدم امکان کارکردن درسینما - عرصه ای که عا شقانه آن را دوست داشت - می کشید، تسلیم تنگناهای تحمیل شده نشد. سازش نکرد و در پایبندی به ارزش های دفاع از منافع مردم معامله نکرد. اوهرگز از مسئولیت سیاسی خود به عنوان هنرمند شانه خالی نکرد و با شور و شوق وعشق به رهایی مردم، درجبهه سازمان یافته برچیدن کلیت نظام جمهوری اسلامی تا آخرین لحظه ی زندگیش سرافرازانه به مبارزه ادامه داد.
هرگز نمیرد آنکه دلش زند ه شد به عشق
ثبت است درجریده عالم دوام ما
ما ضایعه ازدست رفتن زنده یاد منصورقدر خواه را به خانواده محترم قدرخواه، به یاران و همراهان او در شورای ملی مقاومت، سازمان مجاهدین خلق ایران و جامعه هنری و سینمایی متعهد و مستقل ایران، و مردم دربند میهنمان تسلیت می گوییم.
جشنواره بین المللی سینمای تبعید – سوئد
سیزدهم آذرهزاروسیصد و نود چهار
(چهارم نوامبر دوهزارو پانزده) 

۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

به یاد آن سه آذر اهورایی


۶۲ سال پیش, آن «سه یار دبستانی» ـ قندچی, آذر شریعت رضوی و بزرگ نیا ـ دانشجویان آزادۀ دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران, با گلولۀ کودتاچیان, به هنگام ورود نیکسون به ایران, پرپر شدند, اما, شعلۀ داغ آنها هرگز خاموش نشد و چون مشعلی فروزان در دست و دل دانشجویانِ دلبستۀ آزادی, بیتاب و توفنده, بر دل سیاه شب و شبپرستان, آذر افکند.
راستی، از انسان چه به یادگار میماند جز یاد بیتاب؛ جز شعلۀ عشقی بی قرار که در دل زبانه می کشد, به هوای   آزادی:
آه, اگر آزادی سرودی میخواند کوچک همچون گلوگاه پرنده یی هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند(شاملو).
 
از دل کهنترین دورانها تا این زمان, کدامین یادها، فروزان و شعلهور، چون نور ستارگان هزاران سال پیش، به سوی دیدگان بیدار ما, شتابان و بی وقفه, در پروازی جاودانه باقی ماند؟
 
بیتردید همۀ آنها که برای برافروختن مشعل بزرگ آزادی بشر, با سوختبار وجودشان به جنگ تاریکیها تاختند, ماندند و ماندگار خواهند بود.
 
 مگر میتوان نوری را که آرشها، سیاوشها، مزدکها، علی ها و حسین ها، بابکها، امیرکبیرها، ستّارخانها، مصدّقها، حنیفنژادها، پاکنژادها، جزنیها، احمدزادهها و گلسرخیها و هزاران هزار جان شیفتۀ دیگر, با مشعل جانشان, بر پیکر شبزده و زخمدار ایران زمین تاباندند, از میان برد؟
 
«اگر همۀ تاریکیهای جهان جمع شوند, شعلۀ یک شمع را نمی توانند خاموش کنند».
 
نور ماندگار خواهد بود, نابودی, تنها در کمین سیاهیها و تاریکیها و پلشتیهاست. چه به جای ماند از آن همه عربده جویی گزمگانِ تیغ به کف که برای ماندگاری شبِ بیداد, در امتدادی هزاران ساله, «به هیاهو, شمشیر در کبوتران نهادند»، جز، خرمن خرمن، نفرین و لعنت و مرده باد و نابود و نابودتر باد؟
چرا ما امروز پس از ۶۲سال, یاد آن «سه آذر اهورایی» را همچون مشعلی شعلهور, در هر کوی و گذر, در پنجههای پولاد, فراراه خود، برافراشته، نگه میداریم و از آن قدّاره بندانی که در هر خِطّه و میدان, فرش خون گستردند, نه تنها, هیچ نشانی نمی یابیم, بلکه, حتّی، یاران دیروزشان, هریک, در تکاپوی آن است که نام و دامان خود را از ننگ وجودشان برکنار نگه دارد؟
ما، به جان، خاک پای مصدّق را توتیای چشمانمان کرده ایم, امّا, کجایند شیفتگانِ دیروزی جلّادانی که تیشه بر ریشۀ بنای دولت ملی دکتر مصدق ـ کانون امید و اعتماد مردم داغدار ایران زمین ـ زدند و آن یگانه مرد را از پای و پویه افکندند و قلبِ یار و همسنگر پاکبازش, دکتر فاطمی, آن جانشیفتۀ آزادی را با گلوله های سربی در خون نشاندند؟ 
چه کسی و چه کسانی را سراغ می توان کرد که از کودتای ننگبار بیست و هشتم مرداد به نیکی یادکند و خود را همپیوندِ کودتاگرانِ خونریز آن بنامد؟
 
از دلِ خونین تجربه های دیروز و دیروزها چه می بوییم؟ جز عطرِ ماندگاری جانهای شیفته یی که دل به ننگ بیداد نسپردند و با مشعل وجودشان قلب تیرۀ شب را به آتش کشیدند. پس چه باک از پرپرشدن, هنگامی که هر گلبرگ پریشان در باد, بذر صد لالۀ آتش پیکر را در دل می پرورد؟
راستی، گزمگانِ کودتاگر, چرا, آتش به جان این «سه آذر اهورایی» افکندند؟ هراسشان از چه بود؟ مگر زمزمۀ پنهانِ قلبهای این «سه یار دبستانی», نویدگرِ چه راز و رمزی بود؟ و در این سه گوهر شبتاب, چه نیروی معجزه گری نهفته بود که جانِ بی روشنای جلّادان, تا بدان پایه از آن هراس داشت؟ جز حربۀ جهل سوزِ آگاهی و نیروی شگفتِ رزمندگی و جانبازی؟
 
مگر در این حقیقت تابناک تردیدی می توان کرد که سر به هم دادنِ شعله های سرکش آگاهی و جانبازی خلق به پاخاسته, بنیادِ بیدادِ ستمگران دیروز را برافکند و در زمانی، نه دور و نه دیر، بنای کاخ جهل و جورِ جنایتپیشگان امروز را نیز بر دل و مغز تباهشان آوار خواهدکرد؟
 
 اگر نه چنین بود چرا, اینان نیز چون پیشینیان جنایتکارشان, از سربرآوردن یک جوانۀ آگاهی و شعور, و از تپشِ یک رگ رزمندگی و پاکبازی, اینهمه هراس و واهمه دارند؟
 
 خمینی در پیامش به مناسبت بازگشایی دانشگاهها در مهرماه ۱۳۵۸, «دانشگاه و دانشگاهیان» را «چراغ راه هدایت و راهنمای ملت به سوی تعالی و سعادت و فضل و فضیلت» خواند و از «استادان و دانشجویان دانشگاهی سراسر کشور» تشکر کرد که «مکانهای علمی مقدّس خود را به صورت دژهایی مستحکم و سنگرهای شکست ناپذیر درآوردند و از استقلال و آزادی میهن عزیز خود دفاع نمودند... و دشمن خونخوار را دفع نمودند...» او در این پیام, ازجمله, گفت: «سلام بر دانشجویان و استادانی که در سالهای طولانی اختناق, با محرومیتها و شکنجه ها و ناراحتیهای روحی و جسمی مواجه و با شجاعت و شهامت در مقابل استبدادها و قُلدُریها ایستاده و تسلیم قدرتهای شیطانی نشدند...»
هم او, شش ماه بعد, در پیام نوروزیش در اوّل فروردین ۱۳۵۹, اعلام کرد: «باید انقلابی اساسی در تمام دانشگاههای سراسر ایران به وجود آید... تا دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم عالی اسلامی».
 
 او در همین پیام «طبقۀ روشنفکر دانشگاهی» را «بریده از مردم» خواند و تأکید کرد: «اکثر ضربات مُهلِکی که به این اجتماع خورده است از دست اکثر همین روشنفکران دانشگاه رفته یی است که همیشه خود را بزرگ می دیدند و می بینند...» (روزنامۀ جمهوری اسلامی, ۶فروردین ۱۳۵۹).
 مگر دانشگاه در این شش ماه, به کدامین بلای ویرانگری دچار شده بود که یکباره, از سکوی افتخارِ «مکانهای علمی مقدّس» و «دژهایی مستحکم و سنگرهای شکست ناپذیرِ» مدافعِ «استقلال و آزادی میهن عزیز», و دفع کنندۀ «دشمن خونخوار», به قعر چاهِ «محیط ناسالم» سقوط کرد؛ چاهی که «اکثر ضربات مُهلک» را به جامعه وارد کرده است؟
 مگر در این شش ماه دانشگاه همچنان «سنگر آگاهی و آزادگی» نبود و در فراسوی افشای چهرۀ گندم نمایان جوفروش, شتابان و بی وقفه, گام نمی زد؟ پس چرا خمینی تا به این حدّ, از آن برانگیخته و خشمگین شده بود؟
 
سرمقالۀ روزنامۀ «جمهوری اسلامی» (30فروردین 59), رویۀ پنهان این خشم را واگویه می کند: «... مگر نه آن که دانشگاههای ایران در طول یک سال گذشته, عوض آن که بازویی در خدمت انقلاب باشد... به صورت مأمن و مأوای ضدّانقلاب درآمده است؟ ... گروهکها توانستند ... این محیط را پایگاهی برای تهاجم خود به سمت نظامِ تازه تولّدیافتۀ جمهوری اسلامی قراردهند... شوراهای به اصطلاح دانشجویی که تشکیل شد, عمدتاً با تَبانی چریکهای فدایی خلق و پیکاریها و مجاهدین خلق... دانشجویان معتقد به خط امام را در اقلیت قراردادند و کم کم دسیسه و توطئه و هیاهو, امکان هر نوع فعالیت آزاد و دموکراتیک, به عنوان واقعی آن, را از دانشجویان سلب کردند... اینان بی شرمی را تا بدانجا رساندند که هنگام انتخاب دانشجو برای یکی از دانشکده های هنری, تمام جوانان معتقدِ مسلمان را تصفیه کردند و با تقریب۹۹ درصد کسانی را اجازۀ ورود به دانشکده دادند که یا مارکسیست و یا آمادگی مارکسیست شدن را داشت. آن چه در دانشگاه تبریز به هنگام سخنرانی حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی رخ داد یک استثنا نبود, بلکه یک قاعده بود...»
 
تردیدی نمی توان داشت که وقتی دانشجو آگاهی یابد و چهرۀ واقعی آنهایی را که در ظاهر دم از دفاع از خلق می زنند و در خلوت با دشمنان خلق, در حال بندوبستهای پنهانی هستند, بشناسد, دمار از روزگارشان خواهد کشید و به رَجّاله هایی مانند خمینی و پادوهای رذل بارگاهش, مانند خامنه ای و رفسنجانی, فرصت دجّالگری بیشتر نخواهد داد.
 
هم از این رو بود که از ۲۹ فروردین ۵۹, تا چند روز بعد, اوباش مسلّح در سراسر شهرهای ایران, وحشیانه, به دانشگاهها یورش بردند و برای «فتح» این «سنگر آزادی» از انجام هرگونه رذالتی کوتاهی نکردند. شمار کشته ها و زخمیهای دانشگاهها در چهار روزِ از پیش تعیین شده (۲۹فروردین تا اول اردیبهشت) طبق گزارش روزنامۀ «انقلاب اسلامی» اول اردیبهشت  ۱۳۵۹(روزنامۀ بنی صدر, رئیس جمهور وقت) چنین بود: «دانشکدة بابلسر سی زخمی, دانشگاه شیراز سیصد و ده زخمی, دانشکدۀ تربیت معلم تهران صد زخمی, دانشگاه مشهد چهارصد زخمی و یک کشته, دانشگاه تهران چهارصدو نودویک زخمی و سه کشته, دانشگاه جُندی شاپور هفتصد زخمی و پنج کشته, دانشگاه سیستان و بلوچستان پنجاه زخمی و یک کشته, دانشگاه گیلان هفت کشته و صدها زخمی و...»
 پس از قلع و قمع دانشگاهها, گردانندگان رژیم با «تصفیه های عقیدتی», متلاشی کردن شوراهای انتخابی, جایگزین کردن مهره های سرسپرده در پُستهای اصلی, بر آن شدند که دانشگاهها را به «حوزه» تبدیل کنند و بر آن خاکستر مرگ و تباهی بپاشند. برای پیشبرد این مقاصد ضدآزادی، به فرمان خمینی «ستاد انقلاب فرهنگی» و بعد, «جهاد دانشگاهی», به مثابه بازوی اجرایی آن تشکیل شدند و دانشگاهها را به عرصۀ یکه تازیهای خود تبدیل کردند. امّا, دانشگاه از آن پس نیز همچنان «سنگر آگاهی و آزادی» باقی ماند و تا امروز لحظه یی از مبارزه برای آزادی ایران زمین و از میانبردن رژیم آزادی کش و آگاهیستیز آخوندی پای فراپس نکشید و همچنان که در قیام چند روزه دانشگاه تهران در ۱۸تیرماه ۱۳۷۸ و در خیزشهای سال ۱۳۸۸،به عیان دیدیم به اهرمی قدرتمند در فراسوی سرنگونی رژیم پا به گور آخوندی تبدیل شد.
 
 تردیدی نیست که جوانان جان برکف این میهنِ در خون غرق در دانشگاههای سراسر ایران زمین و در ارتش رهایی, در آینده یی نزدیک، کاخ پاگرفته بر بنیاد بیداد و جنایت این رژیم سفّاک را بر سر گردانندگان و پاسدارانشان آوار خواهند کرد و آرزوهای گره خورده در دلهای همۀ دردمندان و مشتاقان آزادی ایران زمین تحقّق خواهد یافت و با پشتوانۀ این نیروی شگفت و زوال ناپذیر، روزی خورشید آزادی بر سراسر ایران زمین خواهد تابید و نسل ضحّاک و حجّاج و مغول و شاهان صفوی, مانند نیاکانشان، به گور خواهد رفت.
 
 «من هراسم نیست: ز نگاه و ز سخن عاری شب نهادانی از قعرِ قرون آمده اند آری! که دل پُر تپشِ نوراندیشان را وصلۀ چکمۀ خود می خواهند و چو بر خاک درافکندندت باور دارند که سعادت با ایشان به جهان آمده است.

 باشد! باشد! /من هراسم نیست, چون سرانجامِ پُر از نکبتِ آن تیره روزانی که جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید، می دانم چیست خوب, می دانم چیست» (شاملو, شعر «پیغام» ـ 20تیر1360).

عبدالعلی معصومی‌

در گذشت ناگهانی کارگردان و سناریست مبارز منصور قدرخواه

منصور قدرخواه  کارگردان؛ سناریست ؛ تهیه کننده فیلم و یک فعال و مبارز سیاسی در تبعید بود که بطور ناگهانی  بر اثر سکته در ایالت نوادا در آمریکا در گذشت.
با آثار و تصاویری از وی یادش را گرامی میداریم.










۱۳۹۴ آذر ۱۲, پنجشنبه

بخشی از دیوار زندان اوین فرو ریخت



پوریا دلیران:‌ 

نقش دیوار، فراق و جدایی را نشان دادن است، اما دیوارهایی هم هستند که علاوه بر جدا کردن انسانها از یکدیگر، دوری و بی خبری را، دراز مدت و ابدی می نمایانند. مانند حبسهای سنگین زندانیان! ولی شکستن و فرو ریزاندن! آنها کار انسانهای دو سوی این دیوارهاست. مانند کاری که مادران زندانیان سیاسی در همین چند روز اخیر موفق به انجام آن شدند. منتهی با پرداخت قیمت. چگونه؟ رفتن به آن سوی دیوار و خشت خشت این دیوار ستبر استبداد آخوندها را با چنگ وناخن و دندان، کندن وانداختن!
مادرانی که از ظلم و ستم فاشیستها به فرزندانشان، مرعوب و وحشت زده نشدند، توهین و تهمت و ناسزا، تازیانه و شکنجه و سلول انفرادی را به جان خریدند و فرزندان دلیرشان را تنها نگذاشتند. درست مانند خانوادههای زندانیان سیاسی دهه های گذشته که بخاطر اسارت جگر گوشه هایشان به حبس و اتاق شکنجه کشیده شدند و حتی به چوبه های دار بوسه زدند.
اما حالا دژخیم خون آشام و نگهبانان و پاسداران دیوار خشن زندان اوین و گوهردشت و قرچک ورامین، شاهد درخشش نبرد حماسی مادرانی است که آگاهی از ستم و بیداد ولی فقیه ارتجاع را با اراده جبرشکن خود در دیگی از تجارب مادران زجر کشیده این میهن اسیر، ریخته وآشی برای آخوندهای دین فروش، تهیه کرده اند که صد و جب روغن آغشته به زهر هلائل دارد که زهر اتمی را کارساز ترنموده است. 
امروز بخشی از دیوار اوین به همت این مادران فرویخت، البته با حمایت فرزندانشان در سلولهای انفرادی و جمعی با رفتن به آن سوی دیوار زندان، با همبستگی سایر زندانیان سیاسی، با اعتصاب غذا فرزندان و خودشان وآشنایان و دوستان و همدردان. 
این کار و این نبرد مانند تبر و کلنگ و بولدوزری می ماند که سنتاً در دست مردان بوده اما حالا به دست زنان و خواهران و مادرانی افتاده است که طرز کار و استفاده از آن برای ریختن دیوار ستم را، فرا گرفته اند.
خوب است در همین جا یادی کنم از مادران مفقودشدگان و زندانیان سیاسی آمریکای لاتین در سالهای گذشته به ویژه مادران آرژانتینی که سالها، تبر به دست این راه را پیموده بودند و با روسریهای گلدار خیلی قشنگشان نمادی از مظلومیت و حیا و پایداری شدند. همچنین یادی از فرو ریختن دیوار برلین که در ابتدا در ذهن و ضمیر آزادیخواهان شکسته شد تا پس از تلاشهای پیگیر نیروهای مترقی در واقعیتها نیز فرو ریخت.
و باز همچنین درود بفرستیم به مادران شهدای مقاومت مردم ایران از 30 خردادسال 60 تا مادران زندانیان مجاهد و مبارز قتل عام سال 67 به دست خمینی ملعون و به همه خواهران و مادران زندانیان سیاسی این ایام، درود و هزاران دورد

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

ناهید همت آبادی: من مسلمانم رو در روی تروریسم

اگر حتی گبر* کلیمی، مسیحی و بی هر باور دینی هم بودم باز از موضع انسانی با داشتن درصد ناچیزی از اخلاق، شرافت و محبت نیز گستاخی و جسارت این را اما هیچ نداشتم که زندگی یک جاندار کوچک بی آزار را سلب نمایم چه رسد زندگی آدمها را آنهم با نام دین و آیین خدا و ذکر دروغین اسم پیامبر اسلام بر پرچمهای سیاه جهل و جنون مرگ و جنایت که در آیین و آداب همه ادیان الهی و غیر آن نیز نه تنها قتل نفس و کشتار به هر صورت منع گردیده بلکه بر مهرورزی به همنوع و همدردی با همسایه و دیگر مسلکان نیز تأکید شده.
در دنیای ”دیوانه، دیوانه، دیوانه“2 *حالا که ما شاهد رشد جنون آسا و گسترش هولناک تروریسم داعش نام از بطن پلید ملایان و اعمال وحشتناک آنان شده ایم و همراه با رنج بزرگ گریبانگیر همگانی در سوگ مردم بی گناه اما بگمانم فرصت دردناک ناخواسته پیش آمده را نیز نباید اصلا از دست داد تا علتها و عوامل زایش داعش را و راه مقابله با آن را ـ اگرچه به تکرار ـ اما زیر ذره بین گذاشت تا با گذشت زمان بی رنگ، از یاد رفته یا در هنگامه آشوب و توحش دنیای دست ساز سود و اسلحه دوباره گم نشود.
لاس زدنهای سیاسی سی و چند ساله ابر قدرت صاحب مرده جهان با ملایان، جرم و جنگ افروزی” بوشهای امریکایی“ در عراق به کام جلادان، تهدیدهای تکراری ملال آور و ملاطفت بار مستر اوباما نسبت به بنیاد گرایان داعش پرور تهران و بی اعتنایی به جنگ افروزی آنان عمدتا در سوریه و عراق و بخصوص ولنگاری او برای تصمیم گیری در مقام پرزیدنت تنها ابر قدرت جهان در قبال جنایات و بمب های شیمیایی اسد ـ که بطور واقعی بر سر مردم بی گناه و پناه سوری فرو میریزند و نه مانند آنچه به بهانه داشتن و پنهان نمودن آن توسط صدام، عراق و منطقه را با دروغ و تبلیغات و”منطق شارلاتانیزم و هفت تیرکشی“ به آتش و خون کشیدند ـ علاوه بر”کلونینگ*3 آخوندها بنام داعش، پای خرس سفید را هم به سوریه کشید و پس از منطقه، اینک اروپا و بسیاری نقاط دیگر دنیا نیز در کام تروریسم بنیادگرایان هار مذهبی فروغلطید.

۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه

نگرانی یک بسیجی در باره زخمی شدن پاسدار قاسم سلیمانی


یک بسیجی که خبرهای خبرگزاریها اینجادرباره زخمی شدن قاسم سلیمانی را دنبال می کرده از اخباری در باره وضعیت وخیم وی و سکوت و ضد و نقیض گویی های رسانه های نظام آخوندی گیج و نگران شده است در فیسبوک خود می نویسد: 
« حاج قاسم رّخ بنما»!
‬ سکوت معنی دار آخوندها در باره سلامت یا عدم سلامت پاسدار قاسم سلیمانی و درستی و نادرستی این خبرها و بی خبری از قاسم سلیمانی  برای زمانی طولانی و پخش عکسهای قدیمی از وی؛ پرسش ها و شک تردیدهای زیادی در باره سرنوشت این جلاد در میان بسیجیان بوجود آورده است به گونه ای که  یک بسیجی جانباز ۷۰ درصدی در فیسبوک  خود با نگرانی می نویسد: 

فراخوانی به شوریدن بر ظلم و جنایت رژیم ایران ستیز آخوندها

در قیاس با رژیم های دیکتاتوری و ضد مردمی در تاریخ معاصر رژیم خمینی رژیمی ضد بشری نامیده میشود. پس از گذشت سی و هفت سال از عمر این رژیم منحط در میهن ما از یک سو آواز زنان و مردان مغروری را می شنویم که تسلیم این  هیولای وحشی و بی رحم و سفاک نشده اند و در میدان در زیر موشک  وتیغ و تبر البرزوار یا در زندان و سیاهچال سربدار ایستاده مردن را پذیراتر از زیستن بر زانوان ننگ دانسته اند . از سوی دیگر انحطاطی که این طاعون  در میهن گسترش داده است.
خانم شعله پاکروان مادر دّخت سربدار ایران زمین ریحانه جباری در نوشته ای در شبکه اجتماعی فیسبوک نسبت به این انحطاط  هشدار داده مردم را به شوریدن بر ظلم و جنایت آخوندها فراخوانده است که در  مقابل اعدامهای روزافزون؛ خونهای ناحق ریخته؛  خانه‌های خراب شده‌ای که بعد از سالها هنوز آباد نشده ؛ شکنجه جلادان؛  فروش دختران؛ فساد رو به افزایش و  دزدان کیسه و خزانه‌ی ملت برخاسته و هر گونه سکوت و بی‌عملی را طرد کنند.
به گفته مادر ریحانه جباری باید بر احقاق حق و عدالت پافشاری کنیم، باید عدالت را اولین درخواست روز خود کنیم.  باید برای آزادی اهمیت قائل باشیم و به داد و عدالت فرابخوانیم که اینها از آب و نان واجب ترند. جز این معنایش انحطاط و نابودی است. ذیلا نوشته خانم شعله پاکروان:
معنای انحطاط چیست ؟ ملت یا تمدن رو به انحطاط چه مختصاتی دارد ؟